با کفشای زمستونی و جوراب پشمی اومده!

ميپرسم تو اين گرما چه‌جوری اينا رو میپوشی؟

ميگه: صبح بيدار شدم ديدم يه لنگه از کفشام که پشت در بوده نيست، فکر کنم يه نفر باهاش گربه کيش کرده...

 

 پی‌نوشت: سوژه مورد نظر همون هم‌وطن عزيزه که با ميزان شرم و حيا و البته نبوغش، تو پست قبل آشنا شديم.

لینک